یکشنبه پانزدهم مهر 1386
سامان رسول پور
حالا می ترسم عاقبت ما هم همین باشدو این داستان سر ما هم بیاید.الان که چیزی را تایپ می کنم سه کلمه به جلو، دو کلمه به عقب می نویسم.بنویس، پاک کن! والحق و الانصاف erase کیبوردم، پر کارترین کلید بوده از وقتی چیزکی می نویسم در این دنیای مجازی.
اما درد ما این نیست فقط.کاغذی نمانده و نیست در این دنیای حقیقی که قیچی دیگر ببرد. این روزها دلتنگم برای نشستن و گفتن و نوشتن در تحریریه ی روزنامه ای که دفترش همین نزدیکی ها باشد.هفته نامه هم باشه قبوله،اصلا نه ماهنامه هم بد نیست. اما درمهاباد ما همچین چیزی مگر یافت می شود؟.google پیشکش اگر با ماهواره هم بگردید نشریه ای پیدا نمیکنید.مدتهاست که اگر به دکه ی روزنامه فروشی می رسم سرم را و نگاهم را به زیر می اندازم از شرم.
اصلا کاشکی قانونی بود که اجازه ی نوشتن نمی داد و تکلیفمان مشخص می شد.و کم حسرت می خوردیم و فیلمان یاد هندوستان می کرد.کم داغ ازاد نوشتن را به دل می زدیم.هر چند به عاقبت"شرق" نگاه می کنم،به داستان "هم میهن"، به "سیروان "و "آشتی" و "پیام مردم" و "پیام کردستان" به وضعیت سهیل و کبودوند و باستانی، یا مسعود بهنود و ابراهیم نبوی می بینم این قانون نامرئی و نانوشته را ٬که در آن جرم است قلم زدن یا آزاد اندیشیدن و ازاد گفتن و نوشتن در کشورمان.می بینم این جمله را که" روزنامه نگار گرامی نوشتن شما تا اطلاع ثانوی امکان پذیر نمی باشد".
من که شرمم نمی شود و باز با صدای بلند می گویم : آرزو شده برایم ،کار در تحریریه ی روزنامه ای که دفترش همین نزدیکی ها باشد!می گویم و خجالت هم نمی کشم.